حسن حسن زاده آملى
193
هزار و يك كلمه (فارسى)
دو فصل متوسّط بهار و پاييز ؛ براى آنكه تغيير دفعى از حرارت به برودت به حال انسان مضرّ است . تمام اينها دلالت مىكند كه زمان هم از روى ترتيب حكيمانه منظّمى خلقت گرديده ، و خالق آن خداوند رحمن است كه به حكمت بالغه خود آن طورى كه مصلحت مقتضى بوده ايجاد كرده است . پس روز و شب و سال و ماه را نيز خدا خلق كرده است . و به بيانى ديگر كه حكما ثابت كردهاند اين كه زمان عبارت است از مقدار حركت ، و به عبارت اخرى تا تغيير و تبديلى در بين نباشد زمان تصوّر نمىشود مثلا زمان پيغمبر تا زمان ما ، اين تفاوت از كجاست ؟ از اينكه تغييراتى در دنيا از آن وقت تا به حال روى داده است : سلاطين ، امرا ، وزرا ، علما ، جنگها شده ، شهرها آباد و خراب گرديده ، عمارتها ويران شده . يا مثلا زمان جوانى و پيرى يك نفر انسان به واسطه تغييراتى كه در بدن هر روز پيدا مىشود : موى سياه سفيد مىشود ، آب از رخساره مىرود ، چين در صورت پديد مىآيد . اين تغييرات موجب گرديده كه ما مىگوييم زمان سابق و زمان بعد حال كه چنين است تا خداوند اين متغيّرات را خلق نكند ؛ در حقيقت زمان را خلق نكرده . چون خود خداوند ( جلّ و علا ) تغييرپذير نيست چنان كه شاعر گويد : آنكه تغيّر نپذيرد تويى * و آنكه نمرده است و نميرد تويى و به اين بيانات معلوم گرديد فرمايش امير المؤمنين عليه السّلام كه مىگويد : « وجود خداوند بر زمان و اوقات مقدم است » يعنى خداوند بود و زمان نبود . پس چه اندازه سخن سخيفى است قول آن دسته از متكلّمين كه گفتهاند : « زمانى بود كه خدا بود و عالم نبود » ! بلى خدا بود و عالم نبود و زمان هم نبود ؛ زيرا كه عالم نبود تا زمان باشد . متكلّمين اصرارى دارند كه حتما بايد اقرار نمود كه زمان هم - نعوذ بالله - مانند خدا بر وجود عالم تقدّم دارد و از اين تعبير به « حدوث زمانى » كردهاند و نسبت به احاديث و اخبار و اجماع ملّيين داده ، با اينكه صريح قول امير المؤمنين عليه السّلام مخالف با قول آنهاست ؛ چون صريحا فرموده است كه زمان متأخّر است از وجود حق ( سبحانه ) پس خدا بود و زمان نبود تا تقدم حق بر عالم